سفارش تبلیغ
صبا ویژن

شاه یحیی و پیر میکده

سلام

آمدنم طول کشید.

بیشتر از آنچه تصور می کردی.

اما دوست خوبم

سلام.

ولی فکر نکن خیلی زود برمی گردم

هنوز هم، همان آدم قبلی ام

ماه رمضان مبارک

و التماس دعا


شاه یحیی:به پیر میکده.9/4/1393


نوشته شده در دوشنبه 93/4/9ساعت 1:1 عصر توسط shahyahyapiremeykade نظرات ( ) |

  خسته به اینجا می آیم

  به امید آرامش

  وبه شوق آرزویی که محال نیست

  ممکن هم نیست ، گویا ..

  اینجا صبر ایوب ،

  مرا به سوی خود می خواند

  گناه یونس ،

   مرا با خود غرق می کند

  ولی خیال او ،

   باز از راه به دَرَم می کند

  جستجویش بی آبرویم می کند ..

  خستگی در تنم می ماند

  و درد در جانم ..

  تو به یقین  کریمه ای

  من در گدایی نا پخته ام ..

  همیشه دستم را گرفته ای بی آنکه بخواهم

  این بار هم بگیر، امّا

  دست و دلم را با هم ..

  پیرمیکده * د. ح. ح. م .س. 93


نوشته شده در پنج شنبه 93/4/5ساعت 7:8 عصر توسط shahyahyapiremeykade نظرات ( ) |

 جواب مردم را دادن ،

 به چشم ها یشان  نگاه کردن ،

 برای من سخت است دیگر.  

 از نگاه دیگران فرار کردن

 ازحرف هایشان غصه خوردن ،

 برای من سخت است دیگر.

 می دانم خطاکارم

 و می ترسم از مرگ .

 اما در جهنّم بودن

 و پاسخ ِ فقط تو را دادن ،

 برایم آسان تر است.

 با تو حرف زدن ،

 جهنّم را  گلستان می کند روزی ،

 و درد هایم را  دوا .

 

 پیرمیکده * 93 

 


نوشته شده در شنبه 93/3/17ساعت 7:57 عصر توسط shahyahyapiremeykade نظرات ( ) |

 

 

 دیروز

 دختری کنارم نشست  در اتوبوس

 مرا شنوا یافت .

 گفت برادری دارد که هم اکنون زن می خواهد،

 گفتم خب  

 گفت دل من هم کسی می خواهد

 گفتم چه خوب

 گفت اما  که بد است  

  گفتم چه ؟

 گفت برادر همه جا جار زده ،

 او برایش خوب است .

 همه کس می گویند

 این که او زن خواهد

 راه درستی رفته . 

 من ولی جار زدن هیچ ،

 آهسته به مادر نتوان گفت که رازی دارم

 به پدر هم که نپرس .

 گفتم عشّاق ، ز رسوایی خود دلشادند

 گفت آری ، ولی تا مردی .

 گفتم این فرق ندارد دیگر

 گفت ، بسیارتر از روز و شب است

 گفتم ای دختر پاک

 فرق هایش تو بگو

 گفت تا همین حد به تو من می گویم

 که برادر اگر این جمله بگوید همه کس طالب اویند

 من ولی حرف زنم همه برعکس شود

 و کسی خواستارم نشود .

 گفتم ای عاشق دلخسته ، تو از دلبر گو

 نام او را ببر و حرف بزن

 تا که آرام شوی .

 گفت انگار ، حرف هایم تو نفهمیدی هیچ ،

 نامش چیست !!!

 من فقط می گویم 

 دل من هم کسی می خواهد

 همچو برادر که دلش زن خواهد ،

 او هم عاشق نشده

 او فقط زن خواهد.  

 دل من هم کسی می خواهد

 به یقین او مرد است

 اما به که گویم ؟

 من دگر هیچ نگفتم اما

 زن محجوبی گفت :

 به خدا . 

 

 پیر میکده * ب.  دخترپاک . 93

 

 


نوشته شده در یکشنبه 93/3/11ساعت 7:57 عصر توسط shahyahyapiremeykade نظرات ( ) |

 

  تولدی ، از هزار رفتن غم انگیز تر است

  چرا که مادر ، خبری از پدر شنیده است .

  راز نهفته ی آسمان و زمین را

  که از هزار نغمه ی جان سوز ، جان گداز تر است .

  و هزار دریای اشک

  در خشکی لب ها پدید می آورد .

 

   پیرمیکده * -

 


نوشته شده در یکشنبه 93/3/11ساعت 7:44 عصر توسط shahyahyapiremeykade نظرات ( ) |

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

 Design By : Pichak